|
می گویند ؛ ملا نصرالدین در قبرستانی عبور می کرد ، با خود گفت خوبست خود را به مردن بزنم و وارد قبری شوم تا ببینم چه خبر است ، قبری شکافته شد ملا به درون آن رفت و دراز خوابید و خود را به مردن زد. از قضا چند سواره که بر قاطر سوار بودند، از کنار آن قبرستان عبور می کردند، ملا در میان قبر ، صدای پای اسب ها را شنید ، خیال کرد دو فرشته نکیر و منکر هستند که به طرف او می آیند ، وحشت کرد و از میان قبر بیرون آمد، بیرون آمدن او از گودال قبر باعث رمیدن قاطر ها شد ، به طوری که بعضی از سواران به زمین افتادند ومجروح شدند ، بعد به سراغ ملا آمدند و کتک مفصلی به او زدند که چرا باعث رمیدن قاطر ها گردیده است ، ملا گریان به خانه بازگشت ، همسرش پرسید چرا لباست پاره شده و مجروح و پریشان هستی ؟ ملا نصرالدین ماجرای رفتن خود به قبر و عالم مردگان را برای همسرش نقل کرد . پس از آنکه آرام گرفت همسرش پرسید : حالا بگو بدانم از قبر چه خبر ؟ ملا گفت : اگر قاطر کس را رم ندهی ، کسی با تو کاری ندارد!!!
زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
توجه! توجه! ( این نوشتم بوی سینما نمیده ولی بوی فیلم چرا! یه فیلم کمیک مستند واقعی! ) من طرفدار رنگ گلبهی مایل به بنفشم! چرا هیچ کدوم از کاندیداهای انتخابات این رنگ رو انتخاب نکردن! اصلا من رای نمی دم! نه!نه! رای میدم! به کاندیدایی که رنگ من باشه! ... همه ی نگاهمون به انتخابات شده همین چیزا! رنگ خیاری!خالخالی پشمی! بنپچ پوست گوجه ای! کشک چی؟! دوغ چی؟! ببینم از کی تا حالا ما تو این مملکت آدم بودیم که حالا با یه انتخابات بخوان حق آدمیت رو بهمون اعتا کنن؟! راستی مگه خدا هم اقدام به خصوصی سازی کرده که دارن اینا به جای خدا حق آدمیت رو به ما صدقه میدن؟! این انتخابات هم مثل انتخابات دیگه! باز هم ماها در شُروفش آدم حساب میشیم و بعدش باقالی! اونم البته اگه آقایون به اجماع برسن! دولت لایحشو به مجلس بده! مجلس تصویب کنه! شورای نگهبان تایید کنه! به منافع کشور ضرر نزنه! مجمع تشخیص مصلحت نظام ردش نکنه! شاید به عنوان باقالی بعدش حساب شیم! البته... من که قولشو نمیدم اتفاق بیفته! تو تلویزیون مناظره میکنن! یه جا خا"یه مالی و یه جا هم مثلا دعوا! به ناف مردم اصلاحات و چپ و راست و بالا و پایین می بندن! بدون بیمه بدنه! و شخص ثالث از اون جای مردم بالا میرن! قربون صدقه !و فداتون شم! و براتون شونصد تا کار میکنم !و من خدای تحول و بادگلوئم! و صد هزار تا چاخان ایرانی دیگه! که حتی بوی نمدار تعارف های ایرانی رو هم نمیده! مردم زندگی کنید! فقط تا ٢٢ خرداد وقت داریدا! بعدش هَممون همون حیون های قدیم براشون حساب میشیم!( البته الان هم ما رو حیون فرض میکنن ولی بهمون قیافه آدم عاریه دادن!) دوران زندگی با قیافه آدما بهتون خوش بذگره!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فرق عشق با ادواج شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين...! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي... شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...! و این است فرق عشق و ازدواج ...
کلاغ ها هم میگریند این را مترسک خواند و زار زار گریست گفتم: آی مترسک! زیباتر از کلاغ در این دنیا نیست؟ به عاقبت باغی که مترسکش به حال کلاغان میگرید، الحق که باید گریست. مترسک خندید، شاید، از گفته ام رنجید. من دانستم مترسک ها، در آن هنگام که دروازه های امیدشان را میبندند، در اوج افسوس خویش به حماقت انسان ها میخندند. مترسک نگاهی به من کرد: آن کلاغ سیاهی که میبینی، پروردگارش کیست؟ جز آنکه رنگش میان الوان زیبای جهان پیدا نیست، گناهش چیست؟ به خودت بنگر. دست های آفریننده ی شما یکیست . راست میگفت. دلم لرزید گریه کردم... -پس انسان ها هم میگریند این را مترسک خواند و زار و زار گریست...
کاشکی از نسل سلمان می شدیم لحظه ای یک دم مسلمان میشدیم سجده در مسجد حسینا مشکل است این بنا از دل نباشد از گل است آن خسان با مال مردم زنده اند جملگی شان در نماز و سجده اند.
یک شب نهاد سرش را به خواب بود حالش دوباره مثل پریشب خراب بود یک مشت استخوان که دگر نا نداشتند یک دل میان آنها که ز غم ها کباب بود دائم نفس نفس زد و دائم ز خواب جست آری نفس چو عمر پدر در شتاب بود یک لحظه بی نفس صدایش زدم پدر اما دریغ پرسش من بی جواب بود آن دم گذشت بر همه ی ما ولی چه سخت گوئی که ماه عمر به برج عتاب بود بعد از خدا حضور پدر بود تکیه گاه یک کوه در میانه ی آن تختخواب بود. تقدیم به روح بلند بی مثالش از دوستی با وبی به اسم احساس تنهایی
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
شهریاری که نداند
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونانکه بايدند نه بايدها.. مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم: باشد براي روز مبادا اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما چه کسي مي داند؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد! وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايدها... هر روز بي تو روز مباداست! مرحوم قيصر امين پور
مردم از من گریزانند و من از مردم مردم از عشق مبرا و من از گندم مردم از دار و ندار به خود می نالند مانده ام از بی عشقی این مردم پست سردرگم
خدايا كفر نمي گويم پريشانم ... چه مي خواهي تو از جانم مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي خداوندا تو مسئولي خداوندا! تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه رنجي مي كشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است علي شريعتي
هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد
دکتر شریعتی می گوید : در عجبم از ملتي که در زير شلاق و ظلم، زندگي مي کنند و بر حسيني گريه مي کنند که آزادانه زيست .
ناشناس : ببخشید مزاحمتون میشم شما همه کاراتونو انجام دادید اگه انجام ندادیدن اشکال نداره یعنی الان وقتشو ندارید. انسان :یعنی چی؟ منظورتونو نمی فهمم من الان باید برم سر کار بعدش که از شرکت اومدم باید برم مسافر کشی آخر شب هم جایی کشیکم بعدشم باید برم پیش زن و بچه ام اصلا وقت ندارم ناشناس : این همه دل مشغولی که نیمیشم اضافیه! نه معذرت میخوام شما حتما باید با من بیاید. انسان : اصلا ببینم تو کی هستی با من چی کار داری چرا نی فهمی سرم شلوغه؟ ناشناس: من؟ مرگ . زمان شما برای زندگی همین الان تمومه!
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
مولا جان تا کی شیعیان از غم عاشورای تو بگریند و نفهمند شما چه غوغایی کردی.
مولا جان دیدن نعش عباس و اصغر و اکبرت آنقدر تو را آزار نداد که دیدن جهل مردم . مولا جان علامت،علم و کتل ، خیمه و مشک چقدر با خود غم دارند ولی بازیچه شدند. مولا جان برایت نذری میدهند ، قربانی میکنند ، خون میریزن ولی ولی باز هم غریبی . همه اینها را عشق است هم گریستن هم علم و کتل و خیمه و مشک وهم نذری، قربانی و خون . چون با خود تو را دارند ولی ولی امان از جهل امان از جهل مردم که تو ویارانت را شهید کردو خواهر و فرزندانت را اسیر . مولا جان چقدر حرف دارم ولی باز کو گوشی برای شنیدن جز تو و خدایت پس همان به که در خفا با تو وخدایمان بگویم و باز بگویمو هزار باره بگویم امان از جهل و جهل وجهل مولا جان ...
حقيقتي کوچک براي آناني که مي خواهند زندگي خود را 100% بسازند!!! اگر A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z برابر باشد با 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 (تلاش سخت) Hard work H+A+R+D+W+O+ R+K 8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98% * (دانش) Knowledge K+N+O+W+L+E+ D+G+E 11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96% * (عشق) Love L+O+V+E 12+15+22+5=54% * خيلي از ما فکر ميکرديم اينها مهمترين باشند مگه نه؟!!! پس چه چيز 100% را ميسازد؟؟؟ (پول) Money M+O+N+E+Y 13+15+14+5+25= 72% * (رهبري) Leadership L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P 12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89% * پس براي رسيدن به اوج چه کنيم؟ (نگرش) Attitude 1+20+20+9+20+ 21+4+5=100% * اگر نگرشمان را به زندگي، گروه و کارمان عوض کنيم زندگي 100% خواهد شد. نگرش همه چيز را عوض ميکند، نگرشت را عوض کن همه چيز عوض ميشود...
خاکها و آبها ارزش تو را فهمیدندو تا ابد سر از سجود به پیشگاهت برنداشتند ولی ولی انسانها که آفریده شده از آب و خاکند هیچ گاه ارزش تورا نفهمیدند مولا جان چه دل انگیزست این کلامو چه دل رباست آستانت یا علی
کاش می شد شما را دید کاش می شد دست هایتان را بوسید اما اگر من رخصت حضور در جلوی شما را داشتم بی شک نه شما را میدیدم نه دستانتان را می بوسیدم زیرا : آن هنگام که به حضورتان می رسیدم تا ابد پیش رویتان تعظیم می کردم و اگر شما بر من دستور برخواستن می دادید اشک هایم مجال دیدن شما را نمی داد. آن هنگام که دستانتان را میدیدم آنقدر غرق در تماشا میشدم که فرصت بوسیدن پیدا نکنم ولی ولی ایکاش شما را میدیدم و دست هایتان را میبوسیدم حتی اگر چشمانم بر آن سیما و لبانم بر آن دست ها نمی رسید اما آن لحظه در خیال خود خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم کاش می شد شما را میدیدیم کاش می شد دست هایتان را می بوسیدم ... یا علی جان
آسمون زندگیم ستاره بوده بی شمار
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
پائیز ... که فصل ریزش برگ است،
قطار رفت تو رفتی من رفتم تمام ایستگاه رفت قیصر امین پور
_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤ كاش هرگزدرمحبت شك نبود تك سوارمهرباني تك نبود كاش برلوحي كه برجان دل است واژه تلخ خيانت حك نبود
|
About![]()
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
Home
|