![]() |
![]() |
|
| پیش چشم آنان که پرواز را نمی فهمند هر چه قدر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد |
|
شب از نیمه گذشته بود. پله ها را به سرعت بالا میرفت. تابلو پذیرش متوقفش کرد.
- آقا یه وقت واسه دندونپزشک میخوام - دفترچه داری؟ شروع به کاوش در جیب هایش کرد. دفترچه ی کهنه ی رنگ و رو رفته را روی میز گذاشت. مسئول پذیرش نگاهی به دفترچه کرد. - مال خودته؟! عکسش که به تو نمیخوره! یه جورایی شبیه بچَته! واسه خودت وقت میخوای؟! - واسه خودمه. تارخ تولدشو نگاه کن. یه ۱۰ سالی هست دکتر نیومدم. اگه با دفترچه نمیشه بیخیال! آزاد برام بزن. این درد بیچارم کرد. مسئول پذیرش نگاهی به دفترچه می اندازد. چهره اش نشان میدهد که قانع نشده. شروع به تایپ چیزی در کامپیوتر میکند. برگه ای را بر داشته روی دفترچه میگذارد. - بیا آقا! فقط خواستم کارتو راه بندازم. البته به احتمال زیاد بالا بهت گیر میدن! دفترچه را با خوشحالی برمیدارد و از پله ها بالا میرود. جمع زیادی نشسته اند. بی توجه به اطراف در حالتی که با یک دست صورت خود را گرفته و محل درد دندان را فشار میدهد به دنبال اتاق دندان پزشک میگردد. در بسته است. احساسی حاکی از این که نگاههایی متوجه اویند او را به دیدن جمعیت وادار میکند. همه قبض به دست نشسته اند. عده ای چون او صورت خود را گرفته اند و عده ای دیگر با صورتی باد کرده به او خیره شده اند. بی اختیار به سمت یکی از نزدیکترین صندلی ها میرود و روی آن مینشیند. درد دندان امانش را بریده. فردی از بالای پله ها با دهان بندی که فقط روی چونه اش را پوشانده، قدی بلند، صورتی که با محاسنی ۲ یا ۳ سانتی پوشیده شده، لباس سفید بلندی که از فرط فشار دستها در جیبش حالت آویزان به خود گرفته، موهایی آشفته و چشم های که از فرط بیخوابی قرمز شده اند و زیر آنها سیاه است ،از میان جمعیت رد شده و وارد اتاق دربسته دندان پزشکی میشود. جمعیت در حال پچ پچ هستند و او هنوز به محل عبور طرف خیره نگاه میکند. - این یارو دکتره؟! - قیافش شبیه قصاباس! خدا بهمون رحم کنه! - میگن فقط بلده دندون بکشه! بهت گوش نمیده فقط دندونو میکشه! پچ پچ های مردم نگرانش میکرد. درد دندان از یادش رفته بود. معلوم نبود کی دستش را از صورتش برداشته. خیره به در اطراف سالن نگاه میکرد. تازه تعمیر شده بود. این را رطوبت گچ های سقف نشان میداد. با خود فکر میکرد که بلند شود و آنجا را ترک کند. به سمت پله ها خیره شد. پای رفتن نداشت. ترس دوباره آمدن درد لعنتی دندان ها او را از رفتن باز میداشت. چند نفری داخل و چند نفری نالان از اتاق خارج شدند. جوانکی در گوشه ای از سالن به افرادی که داخل و خارج میشدند، چیزهایی میگفت و میخندید. انگار که مشغول مسخره کردن آنان بود. -شماره ۴۶ اندکی مکث همه جا را گرفت. عده ای به برگه های خود نگاه کردند. جوانک خندان از جای خود بلند شد و به سمت اتاق رفت. - هه هه! خدا بهمون رحم کنه! هه هه! جوانک داخل اتاق شد. مردی با دستمال خونی در دهان با صورتی سرخ گون به سرعت از میان جمعیت رد شد و از پله ها پایین رفت. مسیر رفتن او را نگاه میکرد و درد هر چه بیشتر از خاطرش میرفت. چند نفری دیگر داخل شدند تا جوانک بیرون آمد. صورتش سرخ بود مویرگ های قرمز تمام سطح سفید چشمش را پوشانده بودند. دستمال خونی در دهان داشت. چشمهای خود را مالید و با ناراحتی به سمت پله ها رفت. جمعیت بی اختیار زیر خنده زدند. تازه وارد ها به بقیه خیره نگاه میکردند. بیشتر مُصِر شد برود. تمام توانش را در پاهایش جمع کرد تا بلند شود که صدایی رشته افکارش را پاره کرد. -شماره ۵۰ به کاغذ در دستش نگاه کرد. شماره او بود. همان لحظه درد دندانش شروع به تیر کشیدن کرد. دو دل بود نگاهی به اتاق انداخت و سریعا نگاهی به پله ها. نگاهش به پله ها ماند. -شماره ۵۰ - آقا شماره ۵۰ شمایی؟!برو تو داداش بقیه ملت الافن! این ها را مردی که کنارش بود به او میگفت. عده ای حرف مرد را تایید میکردند. قدم هایش به سمت اتاق ناخواسته روان شد. چشم هایش را که به هم زد خود را در اتاق دید. اینجا هم تازه تعمیر شده بود. سنگه های مرمر دیوار که به صورت یکدستی کار شده بودند آنجا را به سلاخ خانه شبیه کرده بود. صندلی قدیمی و رنگ و رو رفته ی وسط اتاق با چند صندلی زوار در رفته در گوشه ها و یک میز تحریر قدیمی بزرگ با یک منشی چاق سبیل دار، همه ی چیز را برای تکمیل یک سلاخ خانه آن هم از نوع قرون وسطایی و قدیمی آماده کرده بود. ترس تمام وجوش را گرفت. برگشت و به در نگاه کرد. - دفترچه داری؟ فیشتو بده ببینم! صدای منشی چاق بود. دفترچه و فیش را روی میز گذاشت و به منشی خیره شد. صدای دکتر از کنار صندلی دندانپزشکی یا همان تخت سلاخ خانه او را به سمت خود خواند. دلهره دار به دکتر نگریست. دکتر دست در قوطی چوب های معاینه کرد و یک چوب را برداشت و بسان کارد در دست گرفت. - بیا رو صندلی دراز بکش! بی اختیاز به سمت صندلی رفت و روی آن نشست. به دکتر که به چشم او بیشتر به یک سلاخ شبیه بود خیره شد. برو یکم بالاتر ! دهنتو باز کن! بی اختیار و مو به مو دستورات سلاخ را عمل میکرد. چوب در دست دکتر چند چرخش در دهانش کرد و نگاه های دکتر از دهانش به چشمهایش برگشت. - این دندون خالیست؟! -بـ.....له! - درد میکنه!؟ - بله آقای دکتر! خیلی! دکتر دوباره نگاهی به دندان میکند. از حرف های خود پشیمان می شود. با خود میگوید که ای کاش نمی گفت درد می کند. ای کاش چیز دیگری میگفت. در همین خیالات بود که دکتر چوب را از دهانش بیرون آورد، آمپول فلزی خود را برداشت و به دهان او نزدیک کرد. تمام استخوان هایش قفل شده بود. فکش تکان نمی خورد. در چشم به هم زدنی آمپول وارد دهانش شد و بیرون آمد. او هنوز هم شوکه بود. - دندونت حیفه! برو پرش کن. فعلا دردش میخوابه تا فردا صبح که بری یه جایی برات پرکنه. هنوز شکه بود. باور نمیکرد که دکتر نمیخواهد دندان او را بکشد. از صندلی بلند شد. دکتر به سمت منشی رفت و او نیز پشت سرش. دکتر دفترچه اش را از منشی گرفت. - آقای دکتر! فکر نکنم دفترچه خودش باشه. عکسش مال یه بچس! حتما مال داداشش یا کسیه! دوست داشت جلو میرفت و فک منشی را پایین می آورد ولی بهت نکشیدن دندانش و سالم گریختن از زیر دست دکتر ، جلوی میز خشکش کرده بود. دکتر در دفترچه چیزهایی نوشت و به عکس اول آن خیره شد وبه او نگاه کرد. -آقای دکتر! به خدا مال خودمه! یه ۱۰ سالی میشه ازش استفاده نکردم! اگه مشکل داره ویزیت آزاد میدم! اینها را پشت سر هم و با دلهره و ترس به دکتر گفت. دکتر لبخندی زد، دفترچه را به سمت او گرفت و از جایش بلند شد و به سمت صندلی حالا دیگر دندان پزشکی به دید او رفت. نگاهی به دفترچه خود کرد و از اتاق خارج شد. لبخندی بر روی لبانش نقش بسته بود. به آرامی از بین جمعیت گذشت و با لبخند به نگاه های خیره ی آنان نگاه کرد و از پله ها پایین رفت. نزدیک طلوع خورشید بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 3:42 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
سر زده اومدم. اونم بعد این همه وقت. واسه خودم دلم تنگ شده بود واسه تو. تو که لعنتی ترین چیز دوست داشتنی تمام زندگیم میشدی اگه... . لعنت به تو. لعنت به من بی تو. لعنت به هر چیزی که به تو ربط داره. لعنت به گردنبندی که واسه آشتی برام خریده بودی. لعنت به اون دومینوی سوغاتی شمال رفتنت. لعنت به ... . لعنت به منم که به تو ربط دارم. دیروز همه ی اس ام اس هات رو پاک کردم. ناخواسته یا ... نمی دونم شایدم خواسته. اما هنوز شمارتو دارم. عکسها تو دارم. ...ی تو رو دارم. چرا؟ نمی دونم. نمی دونم. نمیدونم لعنتی. اون موقع ها که بودی ازم جز خودم چیزی نمی خواستی حالا که نیستی ازم چی میخوای که ولم کنی؟ خودمو؟ اون که مال تو بود. مال تو هست. آره. واسه همین آرومی. واسه همینه که زنگ نمی زنی. واسه همینه که ... . تو منو داری. هر موقع بودی ازت چیزی خواستم. حالا هم که نیستی ازت خودمو میخوام. من رو به من پس بده. من عاشق تنهاییم ولی وقتی من رو ندارم از این تنهایی میترسم. لعنتی. لعنتی. دلم واسه خودم و تو تنگ شده. بیا و من رو پس بده تا دوست داشتنی ترین لعنتی تمام عمرم بشی. لعنت به من که به من هم وفا نکرد و با تو رفت. لعنت ...
آخ اگه بارون بزنه! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم بهمن 1388ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
می گویند ؛ ملا نصرالدین در قبرستانی عبور می کرد ، با خود گفت خوبست خود را به مردن بزنم و وارد قبری شوم تا ببینم چه خبر است ، قبری شکافته شد ملا به درون آن رفت و دراز خوابید و خود را به مردن زد. از قضا چند سواره که بر قاطر سوار بودند، از کنار آن قبرستان عبور می کردند، ملا در میان قبر ، صدای پای اسب ها را شنید ، خیال کرد دو فرشته نکیر و منکر هستند که به طرف او می آیند ، وحشت کرد و از میان قبر بیرون آمد، بیرون آمدن او از گودال قبر باعث رمیدن قاطر ها شد ، به طوری که بعضی از سواران به زمین افتادند ومجروح شدند ، بعد به سراغ ملا آمدند و کتک مفصلی به او زدند که چرا باعث رمیدن قاطر ها گردیده است ، ملا گریان به خانه بازگشت ، همسرش پرسید چرا لباست پاره شده و مجروح و پریشان هستی ؟ ملا نصرالدین ماجرای رفتن خود به قبر و عالم مردگان را برای همسرش نقل کرد . پس از آنکه آرام گرفت همسرش پرسید : حالا بگو بدانم از قبر چه خبر ؟ ملا گفت : اگر قاطر کس را رم ندهی ، کسی با تو کاری ندارد!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
توجه! توجه! ( این نوشتم بوی سینما نمیده ولی بوی فیلم چرا! یه فیلم کمیک مستند واقعی! )
من طرفدار رنگ گلبهی مایل به بنفشم! چرا هیچ کدوم از کاندیداهای انتخابات این رنگ رو انتخاب نکردن! اصلا من رای نمی دم! نه!نه! رای میدم! به کاندیدایی که رنگ من باشه! ... همه ی نگاهمون به انتخابات شده همین چیزا! رنگ خیاری!خالخالی پشمی! بنپچ پوست گوجه ای! کشک چی؟! دوغ چی؟! ببینم از کی تا حالا ما تو این مملکت آدم بودیم که حالا با یه انتخابات بخوان حق آدمیت رو بهمون اعتا کنن؟! راستی مگه خدا هم اقدام به خصوصی سازی کرده که دارن اینا به جای خدا حق آدمیت رو به ما صدقه میدن؟! این انتخابات هم مثل انتخابات دیگه! باز هم ماها در شُروفش آدم حساب میشیم و بعدش باقالی! اونم البته اگه آقایون به اجماع برسن! دولت لایحشو به مجلس بده! مجلس تصویب کنه! شورای نگهبان تایید کنه! به منافع کشور ضرر نزنه! مجمع تشخیص مصلحت نظام ردش نکنه! شاید به عنوان باقالی بعدش حساب شیم! البته... من که قولشو نمیدم اتفاق بیفته! تو تلویزیون مناظره میکنن! یه جا خا"یه مالی و یه جا هم مثلا دعوا! به ناف مردم اصلاحات و چپ و راست و بالا و پایین می بندن! بدون بیمه بدنه! و شخص ثالث از اون جای مردم بالا میرن! قربون صدقه !و فداتون شم! و براتون شونصد تا کار میکنم !و من خدای تحول و بادگلوئم! و صد هزار تا چاخان ایرانی دیگه! که حتی بوی نمدار تعارف های ایرانی رو هم نمیده! مردم زندگی کنید! فقط تا ٢٢ خرداد وقت داریدا! بعدش هَممون همون حیون های قدیم براشون حساب میشیم!( البته الان هم ما رو حیون فرض میکنن ولی بهمون قیافه آدم عاریه دادن!) دوران زندگی با قیافه آدما بهتون خوش بذگره!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
فرق عشق با ادواج شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين...! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي... شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...! و این است فرق عشق و ازدواج ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 7:17 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
کلاغ ها هم میگریند این را مترسک خواند و زار زار گریست گفتم: آی مترسک! زیباتر از کلاغ در این دنیا نیست؟ به عاقبت باغی که مترسکش به حال کلاغان میگرید، الحق که باید گریست. مترسک خندید، شاید، از گفته ام رنجید. من دانستم مترسک ها، در آن هنگام که دروازه های امیدشان را میبندند، در اوج افسوس خویش به حماقت انسان ها میخندند. مترسک نگاهی به من کرد: آن کلاغ سیاهی که میبینی، پروردگارش کیست؟ جز آنکه رنگش میان الوان زیبای جهان پیدا نیست، گناهش چیست؟ به خودت بنگر. دست های آفریننده ی شما یکیست . راست میگفت. دلم لرزید گریه کردم... -پس انسان ها هم میگریند این را مترسک خواند و زار و زار گریست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 3:25 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
یک شب نهاد سرش را به خواب بود
حالش دوباره مثل پریشب خراب بود یک مشت استخوان که دگر نا نداشتند یک دل میان آنها که ز غم ها کباب بود دائم نفس نفس زد و دائم ز خواب جست آری نفس چو عمر پدر در شتاب بود یک لحظه بی نفس صدایش زدم پدر اما دریغ پرسش من بی جواب بود آن دم گذشت بر همه ی ما ولی چه سخت گوئی که ماه عمر به برج عتاب بود بعد از خدا حضور پدر بود تکیه گاه یک کوه در میانه ی آن تختخواب بود. تقدیم به روح بلند بی مثالش از دوستی با وبی به اسم احساس تنهایی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 4:22 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 4:3 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
شهریاری که نداند
شب مردمانش چگونه به صبح می رسد گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است (کورش کبیر) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونانکه بايدند نه بايدها.. مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم: باشد براي روز مبادا اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما چه کسي مي داند؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد! وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايدها... هر روز بي تو روز مباداست! مرحوم قيصر امين پور |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
مردم از من گریزانند و من از مردم
مردم از عشق مبرا و من از گندم مردم از دار و ندار به خود می نالند مانده ام از بی عشقی این مردم پست سردرگم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 6:10 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 2:49 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
آسمون زندگیم ستاره بوده بی شمار
اما شبای بی کسیم یکی نمونده موندگار یکی نمونده از هزار ستاره های گم شده هرشب من هزار هزار اما همیشگی تویی ستاره دنباله دار یکی نمونده از هزار ای آخرین تنها ترین آواره عاشق هر شب عمرم همراه با من ستاره عاشق ستاره های گم شده هر شب من هزار هزار اما همیشگی تویی ستاره دنباله دار یکی نمونده از هزار ای تو آشنای ناشناسم ای مرهم دست تو لباسم دیوار شبم شکسته از تو از ظلمت شب نمیحراسم انگار که زاده شده با من عشقی که من از تو میشناسم تو بودی و هستی هنوز سهم من از این روزگار با شب من فقط تویی ستاره دنباله دار با شب من فقط توایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
قاصدکقاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ مهدی اخوان ثالث
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
پائیز ...
من از پائیز میترسم، که فصل ریزش برگ است، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
قطار رفت
تو رفتی من رفتم تمام ایستگاه رفت
قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
این شعر رو تقدیم میکنم به کسی که مثل هیچکس نیست...کسی که وقتی لبخند می زند و متبسم است... تمام دنیا لبخند می زند....
من نمی دانم وهمین درد سخت مرا می آزارد که چرا انسان این دانا این پیغمبر در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سو تر چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی رانشناخته است و نمی داند در یک لبخند چه شگفتی ها پنهان است من بر آنم که در این دنیا خوب بودن به خدا سهل ترین کار است و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است و همین درد مرا سخت می آزارد... "فریدون مشیری" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
پنج وارونه چه معنی دارد؟
خواهر کوچکم از من پرسید.من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم باز هم خندیدم گفت :دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: بعدها وقتی باریدن بی وقفه درد. سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنی دارد رفت و سیبی آورد نصف کردیم دمی خیره بر آن نیمه به نجوا می گفت: نکند یعنی همین نیمه ی سیب:تن آن نیمه تن خواهش بود گاز زد.خنده لبهای خدا را دیدم خیره بر نیمه ی گندیده ی خود خندیدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
"بجای لعنت فرستادن به تاریکی هر کدام شمعی روشن کنید.." "کنفوسیوس"
به مهربان دوستی که می گفت: چه خوب بود با آفتاب بسازیم نه اینکه با ظلمت بسوزیم.
نام و نشاني بر سنگ نمي خواهم و زيوري جز زلف سبزه ها تنها به ياد دلم شبها فانوس كوچكي كنار پنجره بگذاريد!!! ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
نه زمين خاک قديمی نه هوا همون هواست
تا چشام کار ميکنه هر چی که مونده نابجاست
داره از قبیله ما یکی یکی کم ميشه هر چی دوست داشتم و دارم راهی عدن میشه
مثل ابرای زمستون دلم از گريه پره شیشه ی نازک دل منتظر تلنگره
غم سفره های خالی ، دستای نحيف مردم داغ شلاق جهالت به تن شریف مردم
غم اعدام ستاره ،انهدام سرو آزاد تیر باران شقایق ،باغبانی کردن باد
همه قطره های خونين که به خاکم شده فرياد همه اينهايی که گفتم بغض هر روز منه من در من ميشکنه
مثل ابرای زمستون دلم از گریه پره شیشه ی نازک دل منتظر تلنگره داريوش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
چه سِریست میان تو و پروانه و شمع
که هر سه مذهبتان سوختن است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
آنکه دانست زبان بست
آنکه می گفت ندانست چی غم آلود شبی بود وان مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت و بر انگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ بی که یک دم بی خبالش گذرم که فرود آید شب را گویی همه رویای تبی بود چه غم آود شبی بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
دیگه عاشقی ممنوع ! میگم دیگه عاشقی ممنوع . نه تو بشو نه من میشم نه هیچ کس دیگه . اصلا دیگه از تو واژه نامه ها هم برش دارید . دیگه گفتنشم حرومه . معصیت داره . جرمه . خطاست . بابا ولش کنید دیگه . چی میخواهید ازش . خط قرمزه . مثل خط تو مترو که اگه ازش رد شی میری زیر قطار . مثل تو مطبوعات که اگه ازش رد شی میری بالای دار . مثل تو زندگی که اگه ازش رد شی میشی خود سر و تردت میکنن . میگم ممنوع . ولی ... ولی ... ولی ... ولی اگه اخرش مرگ وحشتناکو . بالای دار شدنو . ترد شودنه .میخوام ... میخوام یه بارم که شده عاشق شم . اگه ممنوعه اگه حرومه اگه معصیت داره اگه جرمه اگرم خطاست بی خیال همشون میخوام عاشق باشم عاشق ...... مگه میشه بی عشق زنده بود زندگی کرد عاشق ؟ تا ابد عاشق باش دور از هر خط قرمزی . همه خط قرمز ها تفکر غلط عده ای از جنس ماست تفکرات را بسازیم آسمان همه جا آبیست آبی . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط تنهاترین شبگرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه دو وجهی تکرار خسته ام من بی رمق ترین نفس این حوالیم از بودن مکرر بر دار خسته ام من با عبور ثانیه ها خرد می شوم از حمل این جنازه هوشیار خسته ام بگذاریدو بگذرید ببینیدو دل نبندید تنهاترین شبگرد |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1389 بهمن 1388 خرداد 1388 بهمن 1387 دی 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 بهمن 1385 |
|
RSS
|